همه چيز راجع به سفرم

 @ آقاي مداحيکجاس؟

بالا تشریف دارند.خونشون

بالا  
من زیرزمینم

تو یهاتاق

وبلاگ قم روبخونید متوجه میشید.

 @ تو همون منزل آقايمداحي؟

بله
 @ اونجا چکار ميکنيد؟ نکنه با ايشونهمسايه شديد؟

خواست خدا اینبود که مورد لطف ایشون بشم

چون من قصدطلبه شدن داشتم

واقعا اگر لطفخدا نبود و ایشون رو نمی دیدم نمی دونم چی میشد؟

 @ چطور؟

چون من سر کارمیرفتم

هر چی تلاش میکردم نمی تونستم در کنار کارم، برم حوزه آقای مجتهدی

نیاز به شغلیداشتم که اولا دور و اطرافم و خودم٬ انسان هایی نباشیم که همواره گمراه و سرگردون باشیم و از صبح تا شب در حال فحش وبد دهنی و غفلت نباشیم و به جز اینمسئله نیاز به شغلی داشتم که از صبح تا شب وقتم رو نگیره و فقط خدمت به غیر اسلام باشه و پول و ... و پول و ... درآمد و تجملات و ... و توجیه اینکه صبح تا شب عمر گرانبها رو صرف دنیا و راحتی که بعد از گور واسه وارثات میمونه هدر بدی

هر چیزی اندازه داره

 @ از اقوام آقاي مداحيهستيد؟

نهآقا

 @ چجوري با ايشون آشناشديد؟

بعد از ماه رمضون، قصد اومدن مشهدداشتیم. هم داداشم و هم مادرم.

خیلی وقت بودکه می خواستم طلبه بشم.

راستش از اولراهنمایی.

مادرمنذاشتن.

گفتن باید بریتحصیلاتت رو ادامه بدی.

معلوم نیست که اگر بریاونجا، ظرفیت لازم اش رو داشته باشی.

ممکنه بری و ازدین زده شی. (چون تصمیمی کهگرفتی زمینه محکمی نداره.) راستش اون موقع بهم بر خورد اما بچه بودم زود یادم رفت. تا بهم گفتن تنهایی؟ دوری؟ و ... خرج و محارج و .... الان فقطعاشقی!

متوکلنیستی و خواستار واقعی طلبگی با دل و جون نیستی!

هر چند وقتی به فکرش می افتادم. و دوباره میدیدم که خیلی سخته.

تا درسم تمومشد و رفتم سر کار

3 سال رفتم سر کار وسابقه و درآمد و مزه پول و نقشه ها واسه آینده و...

از این جور فکرها که همه جوونا می کنن.

دیدم همش بهفکر پول و مادیاتم و ...

شغلم هم درراستای ادعاهایی که می کنم نیست

نه فکرظهورم ... نه منتظر واقعی هستم و نه ...

نه فکر پیشرفتمملکتم هستم

واین احترام به رهبری نیست که دارم ازش پیش اون همه مخالف دفاع میکنم و دم می زنم.

عمل خودم یهجورایی بی تفاوتیه محض هستش و در راستای اهداف رهبرم نبود.

من چه جور پیرویی بودم؟ که پیروولایت بودم جه نبودم تاثیری از ولایت فقیه نگرفته بودم !!!

شروع کردم بهدرس خوندن، همه مدارک علمیو تکینیکی شبکه و کامپیوتر رو و دوره ها و تخصص های لازم رو گرفتم، تا اینکه تمومشد

حالا یا باید خودم تنهایی، یه محصولی تولید می کردم که به درد بخور باشه (که کار تولید نرم افزار یه کار تیمی است)
یا یه جایی، واسه دولت،خدمت میکردم.

به فکرم رسیدبرم جاهایی که دارن محصولات دینی تولید می کنن ولی راستش هنوز نتونسته بودم با خودمکنار بیام که می تونم؟ دور حقوق و مادیات رو خط بکشم و زندگی پیش مادر و امکانات و راحتی رو ول کنم؟
 خیلی دنبال کار مورد نظرم  گشتم. نیت کردم هر کاری بکنم تا اینکه فیروز کوه جور شد و عزم رفتن کردم حتی به دختری که خواستگاریش رفته بودم هم گفتم. پیش خودم هم گفتم اگر الان اون بیاد یعنی تا آخر عمر کنارمه وگر نه بهتره اصلا این وصلت سر نگیره. که وقتی واسش تعریف کردم و گفتم می خوام برم شهرستان و ... اون که تازه بوی تهران بهش خورده بود و همه فامیل های نزدیکش هم تازه تهرونی و تجملاتی شده بودن و خدا پیغمبر یه عضو اسمی زندگیشون بود و نه رسمی و عملی، نتونست دل بکنه و گفت استخاره کردیم بد اومده. بگذریم.

 به این فکرکردم برم شهرستان چیز هایی که بلدم رو درس بدم

 به این فکرکردمبرم حوزه آقای مجتهدی

 حتی جداگانهچند وقتی می خواستم برم شهرستان زندگی کنم تا روی پای خودمبیاستم

 اما همش روخانوم فاظمه معصومه یکجا بهم داد

 به اضافه خیلیچیز هایی که فکرشون هم نمی کردم یعنی نمیخواستم

 یعنی از محدودهدرک و آنیده نگری من خارج بود

 توی خود شهرقم

 یپش استادی مثلآقای مداحی که به حق رفتار و اخلاق ایشون درس عملیه برایمن.

 تو شهری کهمردمش دیندارن و  صبورن [1]


@ متولد چه سالي هستيد؟

60

/ 1 نظر / 7 بازدید
مونا

نه داداشی ناراحت نشو من يکم از خودم دلم گرفته احساس می کنم که اين روزگار ديگه طاقت خوبی و روراستی و دل سوزی آدم رو نداره . احساس می نکم که همه يه جور ترسی دارن نمی تونن باور کنن که من اصلاْ قصد بدی ندارم و فقط می خوام کمک کنه . خوب شايد اين هنوز جا نيفتاده . راستی اين کلمه يعنی چی ؟خودرو نمی توان مهذب شد. راستی اونجا تنهايی ؟ حال و اوضات چطوره ؟