همه چيز راجع به سفرم
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

 @ آقاي مداحي کجاس؟

بالا تشریف دارند. خونشون

بالا  
من زیر زمینم

تو یه اتاق

وبلاگ قم رو بخونید متوجه میشید.

 @ تو همون منزل آقاي مداحي؟

بله
 @ اونجا چکار مي کنيد؟ نکنه با ايشون همسايه شديد؟

خواست خدا این بود که مورد لطف ایشون بشم

چون من قصد طلبه شدن داشتم

واقعا اگر لطف خدا نبود و ایشون رو نمی دیدم نمی دونم چی میشد؟

 @ چطور؟

چون من سر کار میرفتم

هر چی تلاش می کردم نمی تونستم در کنار کارم، برم حوزه آقای مجتهدی

نیاز به شغلی داشتم که اولا دور و اطرافم و خودم٬ انسان هایی نباشیم که همواره گمراه و سرگردون باشیم و از صبح تا شب در حال فحش و بد دهنی و غفلت نباشیم و به جز این مسئله نیاز به شغلی داشتم که از صبح تا شب وقتم رو نگیره و فقط خدمت به غیر اسلام باشه و پول و ... و پول و ... درآمد و تجملات و ... و توجیه اینکه صبح تا شب عمر گرانبها رو صرف دنیا و راحتی که بعد از گور واسه وارثات میمونه هدر بدی

هر چیزی اندازه داره

 @ از اقوام آقاي مداحي هستيد؟

نه آقا

 @ چجوري با ايشون آشنا شديد؟

بعد از ماه رمضون، قصد اومدن مشهد داشتیم. هم داداشم و هم مادرم.

خیلی وقت بود که می خواستم طلبه بشم.

راستش از اول راهنمایی.

مادرم نذاشتن.

گفتن باید بری تحصیلاتت رو ادامه بدی.

معلوم نیست که اگر بری اونجا، ظرفیت لازم اش رو داشته باشی.

ممکنه بری و از دین زده شی. (چون تصمیمی که گرفتی زمینه محکمی نداره.) راستش اون موقع بهم بر خورد اما بچه بودم زود یادم رفت. تا بهم گفتن تنهایی؟ دوری؟ و ... خرج و محارج و .... الان فقط عاشقی!

متوکل نیستی و خواستار واقعی طلبگی با دل و جون نیستی!

هر چند وقتی به فکرش می افتادم. و دوباره میدیدم که خیلی سخته.

تا درسم تموم شد و رفتم سر کار

3 سال رفتم سر کار و سابقه و درآمد و مزه پول و نقشه ها واسه آینده و ...

از این جور فکر ها که همه جوونا می کنن.

دیدم همش به فکر پول و مادیاتم و ...

شغلم هم در راستای ادعاهایی که می کنم نیست

نه فکر ظهورم ... نه منتظر واقعی هستم و نه ...

نه فکر پیشرفت مملکتم هستم

و این احترام به رهبری نیست که دارم ازش پیش اون همه مخالف دفاع می کنم و دم می زنم.

عمل خودم یه جورایی بی تفاوتیه محض هستش و در راستای اهداف رهبرم نبود.

من چه جور پیرویی بودم؟ که پیرو ولایت بودم جه نبودم تاثیری از ولایت فقیه نگرفته بودم !!!

شروع کردم به درس خوندن، همه مدارک علمی و تکینیکی شبکه و کامپیوتر رو و دوره ها و تخصص های لازم رو گرفتم، تا اینکه تموم شد

حالا یا باید خودم تنهایی، یه محصولی تولید می کردم که به درد بخور باشه (که کار تولید نرم افزار یه کار تیمی است)
یا یه جایی، واسه دولت، خدمت میکردم.

به فکرم رسید برم جاهایی که دارن محصولات دینی تولید می کنن ولی راستش هنوز نتونسته بودم با خودم کنار بیام که می تونم؟ دور حقوق و مادیات رو خط بکشم و زندگی پیش مادر و امکانات و راحتی رو ول کنم؟
 خیلی دنبال کار مورد نظرم  گشتم. نیت کردم هر کاری بکنم تا اینکه فیروز کوه جور شد و عزم رفتن کردم حتی به دختری که خواستگاریش رفته بودم هم گفتم. پیش خودم هم گفتم اگر الان اون بیاد یعنی تا آخر عمر کنارمه وگر نه بهتره اصلا این وصلت سر نگیره. که وقتی واسش تعریف کردم و گفتم می خوام برم شهرستان و ... اون که تازه بوی تهران بهش خورده بود و همه فامیل های نزدیکش هم تازه تهرونی و تجملاتی شده بودن و خدا پیغمبر یه عضو اسمی زندگیشون بود و نه رسمی و عملی، نتونست دل بکنه و گفت استخاره کردیم بد اومده. بگذریم.

 به این فکر کردم برم شهرستان چیز هایی که بلدم رو درس بدم

 به این فکرکردم برم حوزه آقای مجتهدی

 حتی جداگانه چند وقتی می خواستم برم شهرستان زندگی کنم تا روی پای خودم بیاستم

 اما همش رو خانوم فاظمه معصومه یکجا بهم داد

 به اضافه خیلی چیز هایی که فکرشون هم نمی کردم یعنی نمی خواستم

 یعنی از محدوده درک و آنیده نگری من خارج بود

 توی خود شهر قم

 یپش استادی مثل آقای مداحی که به حق رفتار و اخلاق ایشون درس عملیه برای من.

 تو شهری که مردمش دیندارن و  صبورن [1]


@ متولد چه سالي هستيد؟

60



[1] البته آدم های ناشکر هم هست که غر میزنن. ولی دیگه لطمه به دین و نمازشون نزدن و خودشون رو حفظ کردن و انقدر سست ایمان بنودن که نماز شون رو بخاطر چند تا مشکل طبیعی ترک کنن.