پیاده روی اربعین 1436 خاطره شماره یک
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ،۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

رفتیم توی مسیر بغداد از مرز مهران تازه رد شدیم . میدونید همسرم و دختر سه سالم هم همراهمون بود. هدف نجفه و ماشین نجفم نیست. همه داد میزن کاظمین نفری 40 خمینی. یک ماشین کانتینر داد میزد صلواتی بدره. بیاین شب مهمان ما باشین با شام صلواتی. اسمش سجاد بود و الان در وایبر من ادد شده یه جوون خندان که اولش بعضی گفتن میخواد ببره مارو تحویل داعش بده و پول بگیره.

من از بدره شنیده بودم که مردم شیعه هستن و عاشق زوار امام حسین. من یه ذره باهاش صحبت کردم فارسی بلد بود. گفتم من شنیدم بدره برای امام حسین و زائرش از هر نژاد و دینی امکانات هست و مهمان نواز هستین. گفت بله. نیم ساعت بعد کانتینر پر شد و ما رفتیم و رسیدیم.

ما با کالسکه که ریحانه توش خوابیده بود آخرین نفرها پیاده شدیم. یه ماشین خفن کره ای شاسی بلند اونجا بود سجاد گفت برادرمه و انقدر من بقلش کردم و بوسیدمش قبل از اینکه ماشین پر بشه انگار مهر به دلش افتاده بود. من چه میدونستم وضع داداش خوبه. گفتم برادریم.( شوخی: همون بازاریابی که من کردم و ایرانی ها رو مخ زدم به دلش افتاده بود مارو ببره خونه برادرش) .

یه خونه خیلی شیک که برادر سجاد گفت دو سال طول کشیده ساخته. یه مرد سی و پنج ساله. واقعا عالی ساخته شده بود سنگ ها از چین .. امکانات نقشه داخلی. چهار پنج اتاق چهل متری که هر کدومش ال سی دی مختص خودش داشت.. اساب بازی ها شیک . خودش گفت توی کار ترخیص و گمرکه.

شلوار من بنزینی شده بود توی مهران ... گفت میخوام با دستای خودم بشورم. و من رو خجالت زده کرد. افتخاراتشون اینه که لباس خاکی زائر امام حسین رو بشورن.

 

#خاطره_روز_اول_پیاده_روی_اربعین_1436 #اربعین #امام_حسین خب لایک بخوره بخش های بعدی رو هم مینویسم و میگذارم... انشالا.. لایک هم نخوره مینویسم.